تبليغاتX
نیسان آبی
 
شخصی
 

ديشب سيزدهمين سالگرد تاسيس شركت بود. تولد آقاي مومني هم بود. بهانه‌اي براي تبريك گفتن به عروس و دامادهاي شركت هم بود و کلی "هم" دیگه هم بود که بگذریم. در هر حال محفلي بود كه بعد از ماه رمضان دوباره دور هم جمع شدیم و جاي بسياري از دوستان رو خالی کردیم. چه دوستاني كه خارج از ايران هستند و چه دوستاني كه به هر دليل در كنار ما نبودند. در ميهماني ديشب موارد زير خاطره‌انگيز شدند كه اشاره‌اي به اونها ميكنم. البته اگه دوستاني كه در جمع ما بودند چيزي به يادشون اومد كه من از قلم انداختم، توي بخش كامنت‌ها يادآوري كنند. ممنون.

  1. چاي و شيريني. (7:30 بعد از ظهر)
  2. سخنراني آقاي رئيس در مورد شركت، فعاليت‌ها و . . .
  3. اهداي هدايايي ناقابل براي عروس و دامادهاي شركت
  4. مسابقه 10 شباهت بين آقا دامادها
  5. سفارش غذا
  6. غذا
  7. كادوي تولد آقاي رئيس
  8. كيك
  9. نخود، نخود، هر كي رفت خانه خود. (11:00 شب)

 

اینها هم جالب بودن:

  • دو نفر آخر از رسيدن که به خريد بستني براي همه محكوم(!) شدن.
  • چندتا از دوستان (!) قبل از مراسم در پاساژ آرين مشاهده شدن. خريد هم كرده بودن.
  • درسا و پارسا هم كوچولوهاي مهموني بودن.
  • مرغ سوخاري 8 تيكه نظر همه رو جلب كرده بود. (!!!!!)
  • آخر سر هم به چشم بر هم زدني همه غيبشون زد.
  • یکی از خانم ها آنچنان پارسا کوچولو رو ترسوند که بابای پارسا تا آخر مراسم پارسا رو دور میزها و اطراف آکواریم میچرخوند.
  • كيك مراسم هم آدم رو ياد گزارش و كارفرما و ناظر مي‌انداخت.
  • مهدي از همه كمتر غذا خورد. (به جون ديكتاتور راست ميگم).
  • آقاي مقدسي آخر از همه غذا خورد.
  • شهاب اصلا غذا نخورد.
  • يك نفر هم مرغ سوخاري 8 تيكه خورد. (البته شايد هم بيشتر، تعداد نفرات رو ميگم، نه تيكه‌هاي مرغ)

يه پيشنهاد هم بدم: هيچوقت پيتزا اسكومي و مرغ ۳ تیکه سفارش نديد، چون دير حاضر ميشه. . . (اما خودمونیم، مرغ ۸ تیکه چه سریع آماده شد!)

اينم از حكايت شب نوزدهم آبان سال 88.

امين

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:3  توسط آقای راننده  | 
چند بار گفتم که از ظاهر آدما نمیشه به شخصیتشون پی برد . . .

 

کی میگه همه راننده های نیسان، اونم از نوع آبیش فقط بلدن به طرز وحشتناکی رانندگی کنند؟

اینم یه نمونه بارز از یک راننده فیلسوف.

 

سارتر

 

خدایی چندتا از شما این جمله از سارتر رو شنیده بود؟؟؟

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:27  توسط آقای راننده  | 
قابل توجه خانم تینافر

 

سلام. همین الان یک اتفاقی افتاد که یاد شرکت افتادم و خودم رو موظف دیدم که بیام و اولین پستم رو بنویسم. القصه:

اینجا برنج ها رو توی کیسه هایی شبیه به کیف که اغلب یک زیپ بالاشون هست خریداری می کنیم. بالای کیسه یک بخشی با نخ کوک زده شده که وقتی اون رو بشکافید زیپ نمایان می شه و می تونید بازش کرده و از برنج موجود در کیسه استفاده کنید.

اخیرا یکی از دوستان برنج جدیدی رو به من معرفی کرد و من هم برای امتحان کردن خریدمش ولی چون برنج قبلی تمام نشده بود اون رو باز نکردیم تا اینکه دیروز محسن گفت که برنج قبلی تموم شده و من از این جدیده می خیسونم. ما هم گفتیم چه بهتر. یک ساعت بعد هوس کردم استانبولی درست کنم. رفتم توی آشپزخونه کیسه جدید رو چک کردم و دیدم هنوز بالاش دوخته. محسن هم اون طرف تر یک مقدار برنج خیسونده فکر کردم که احتملا آخرین محتویات کیسه قبلی بوده چون این کیسه که هنوز دوخت بالاش رو داره. شروع کردم باز کردن کوک بالای کیسه. برخلاف کیسه های قبلی دوخت این یکی اصلا شل نبود و راحت شکافته نمی شد. آقا بیچاره شدم تا با قیچی و دست و خلاصه کلی وقت بالاش رو شکافتم. تموم که شد دیدم دسته کیسه هم از بدنه اش جدا شد. تعجب کردم. این یکی انگار سیستمش خیلی احمقانه بود. بعد خواستم زیپش رو باز کنم دیدم زیپ هم نداره. برنج توی یک کیسه نایلونی درباز داخل اون کیف شکافته شده از بالا بود. پیش خودم گفتم خیلی طراحی احمقانه ای داره ولی چون قرار بود برنج توش کیفیت بهتری نسبت به قبلی داشته باشه بی خیال طرح مسخره کیسه اش شدم. استانبولی رو پختم و خوردم جای همه خالی خیلی خوب شد.

گذشت و شد امسب و محسن می خواست برنجش رو آبکش کنه از من پرسید تو از این چقدر برداشتی برای قضای دیشب؟ گفتمش من از برنج جدیده برداشتم از این برنداشتم. گفت خوب اینم که برنج جدیده است گفتم نه نمی تونه باشه چون در برنج جدیده بسته بود دیشب با بدبختی بازش کردم. گفت مگه زیپش رو ندیدی؟ گفتم زیپ نداشت که اون. من بالاش رو شکافتم. این گفتن همانا و آه از نهاد همسر عزیز برخاستن همان. رفت کیسه رو آورد نشونم داد. این یکی برخلاف قبلی ها زیپش بالا نبود. کنارش بود. یعنی شب قلب کافی بود من به جای نابود کردن کیسه بیچاره کلی بدو بیراه به طراح، زیپ رو در بدنه می دیدم و بازش می کردم :).

حالا دیگه نمی دونم محسن داره توی آشپزخونه چه کار می کنه. فکر کنم یکی از کیسه قدیمی ها رو که سالمه پیدا کرده داره برنج ها رو به اون منتقل می کنه.

من که کلی به خودم خندیدم. گفتم شاید شما هم بخواهید بخندید.

شاد باشید

فاطمه اسدی

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:2  توسط آقای راننده  | 

ديروز با تعدادي از دوستان نيساني و غير نيساني به تماشاي طهران نشستيم. به قول «جعفر اقا» طهران كاملاً «دجرجون» شده. روستاي بزرگي كه در حال حاضر يكي از بزرگترين، شلوغ‌ترين و كثيف‌ترين شهرهاي دنيا به حساب مي‌آيد.

«تهران انار ندارد» عنوان فيلمي از مسعود بخشي بود كه ديروز ساعت 4 عصر، توي ماه رمضون براي ديدن از شركت و خونه بيرون زديم. در اين فيلم مستند و موزيكال حقايقي تلخ و شيرين از طهران/ تهران در مدت زمان 70 دقيقه به نمايش درآمد.

 

فيلم با جمله‌اي از «آثارالبلاد» اثر «زکريا محمد قزويني» در قرن هفتم هجري آغاز مي‌شود:

« تهران روستاي بزرگي در حوالي شهر ري است که باغ‌ها و درختان ميوه فراوان دارد. ساکنان آن در سرداب‌هايي زندگي مي‌کنند که به لانهٔ مورچگان مي‌ماند. ميوه‌هايشان نيکو و فراوان است و بويژه اناري دارند که در هيچ يک از شهرها نظيرش يافت نمي‌شود».

 نكته حائز اهميت ميزان رضايت دوستان نيساني و غير نيساني در پايان نمايش بود:

علي راضي، ليلا راضي، امين راضي، راضيه و همراهان راضي، افروز راضي، آيدا راضي، صبا راضي، هاله راضي، «جعفر آقا» ناراضي.

در هر حال جاي دوستاني كه نبودند رو خالي كرديم.

 

*پانوشت۱: فرصت نشد تا همه دوستان رو خبر کنیم. :(

**پانوشت۲: امیدوارم باقی دوستان هم برای فیلم ها و تاترهای خوب رو معرفی کنن تا برای  تماشا بریم، استقبال میکنیم.

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:39  توسط آقای راننده  | 
دارم مطلب دوم رو مينويسم در حالي كه براي نيسان آبي با اين همه اعضا، ۴ كامنت خيلي نگران‌كننده بود.

براي لوگوي گروه هم اگر عكس بهتري داريد، روي ايميل گروه بفرستيد تا بهترينش رو بياريم رو وبلاگ.

 يه تعدادي از دوستان هم درخواست عضويت كردن كه شهاب بايد زحمتش رو بكشه.

------------------------------------------------------------------

اندر احوالات افطاري:

با شروع شهرالرمضان، شيخ ميرزا سعيدرضا (حفظه الله من آنفولانزاي الف) به سبب دورِ هم آوري دوستان (اعم از اعضاي نيسان و غير) اقدام به برپايي مراسمي روح بخش نمود.

در زمان مقرر، دوستان حلقه هم، پيرامون ميزهاي پر از نعمت نشستند و نيك افطار نمودند.

در اخبار آمده كه شام دير به مراسم رسيد و بعد از رسيدن بسيار مرموز نمود. كيسه‌هاي پر از غذا به عناوين متعدد موجب شادي و كنجكاوي ياران شد. در ميان اين ولوله و غوغا گروهي ته‌چين خوردند و گروهي ديگر جوج ميل كردند. عده‌اي مرغ را بر چنگال زدند و عده‌اي كباب لقمه بر دندان. اين ميان بودند درويشاني كه نصيبشان قاشق و پياز شد. در هنگامه بزم، شيخ شهاب‌علي (بقي‌الله عمراً في حاسب) به هدف ثبت لحظات خوش در تاريخ و براي عبرت آيندگان، دست به دوربين برد و عده‌اي را به صداي بلند به نگريستن در لنز فرا خواند و تصویری گرفت نیک. نتایج این تصویرگری بزودي روي تارنماي داخلي منتشر خواهد شد. (ان‌شالله).

در آخر دوستاني كه مركب داشتند، دوستان پياده را براي عبور از معابر تاريك ياري رساندند. اميد است دگر روز، باقي دوستان غايب را در حلقه مراسم‌ها و جشن‌ها و بزم‌ها ملاقات كرده، خوشحال شويم. (ان‌شالله)

 

يكشنبه دوم رمضان سنه يكهزار و چهارصد و سي قمري

يكم شهريور ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و هشت خورشيدي

۲۳ آگوست سال ۲۰۰۹ ميلادي

  نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:14  توسط آقای راننده  | 
اینجا رو درست کردیم تا دور هم باشیم

راننده نیسان میتونه هر کسی باشه

هر کی بخواد میتونه پشت فرمون بشینه

گواهی نامه هم نمی خواد

فقط باید با مرام باشه

پیشنهاد، انتقادُ منتظرم . . .

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:41  توسط آقای راننده  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM